میخواهم باور کنم، هستم

امشب دلم می خواهم خائن شوم!!!
به جمله ها و کلمه های زیبایی که به ذهنم خطور می کنند و از نوشتن آن ها خودداری می کنم،
می خواهم حرف بزنم ساده و روان و صادق. می خواهم نیمه ی تاریک وجودم را به خودم نشان دهم ،می خواهم فارغ از خوبی و بدی خودم باشم، دنبال کلمه و واژه نمی گردم. چند وقتی بود سکوت کردم و نمی خواستم دیگر بنویسم، روزهایم با نظاره کردن ،مردن تدریجی روحم می گذشت، امشب تصمیم گرفتم به جای نگریستن و شیون کردن، کاری کنم مگرنه عشق من کافکا نوشتن را بیرون جهیدن از صف مردگان می دانست، پس می نویسم ،شاید باور کنم هستم. 

دلم هوای تازه می خواهد، دلم تولد دوباره می خواهد، دلم عشق و دیوانگی می خواهد. اما اینجا انگار نیمه ی تاریک ماه است.  

خودم هم نمی دانم چه می خواهم و چه می جویم ولی بسیار دلتنگم. دراین گرما، دلم یخ بسته وسرد است. دریغ از یک نگاه گرم وهستی سوز. هوا شرجی ست دگر جای نفس هم نیست. روح من تنهاست ، دریغ آن دیگری در فکر جسمم هست. کاش روحم هویدا بود شاید چشم او می دید ومی فهمیدتنهایی و آشفتگی هایم.